تبلیغات
ستاره درخشنده دردریاها(عموپورنگ) - قصه تکرار آرش
 
ستاره درخشنده دردریاها(عموپورنگ)
آسمون آبی،زمین پاک،حق همه ی ما بچه هاست (محله گل و بلبل)
درباره وبلاگ


سلام...من نسرین هستم در اصفهان زندگی میکنم...این وب برای عموپورنگ عزیزم درست شده..لطفا نظربدید و درنظرسنجی شرکت کنید.


مدیر وبلاگ : nasrin
نویسندگان
نظرسنجی
نظرتون درمورد برنامه محله گل وبلبل چیه؟











آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

کد برگ شدن عکس ها

progress !important;}

style="FONT-WEIGHT: 700; TEXT-DECORATION: none">کـدهـآے مـوس تـولز اسکآے

page/jquery.min.js">

کـدهـآے هـدآیـت بـه بـآلآ

جمعه 5 مهر 1392 :: نویسنده : nasrin

قصه تکرار آرش

 

جنگ جنگی نا برابر بود

 

جنگ جنگی فوق باور بود

 

کیسه های خاکی وخونی

 

خط مرزی را جدا می کرد

 

دشمن بد عهد بی انصاف

 

با هجوم بی امان خود

 

مرزهارا جابه جا می کرد

 

از میان آتش و باروت

 

می وزید از هر طرف  هر جا

 

تیرهای وحشی و سرکش

 

موشک و خمپاره و ترکش آن طرف نصف جهان با تانکهای آتشین در راه

 

این طرف ایرانیان تنها

 

این طرف تنها سلاح جنگ ایمان بود

 

خانه های خاک وخونخورده

 

مهد شیران ودلیران بود

 

شهر خونین شهر خرمشهر

 

در غروب آفتاب خویش

 

چشم در چشم افق می دوخت

 

در دهان تانکها می سوخت

 

شهر از آن سوی سنگرها

 

شیرمردان را صدا میزد:

 

آی ای مردان نام آور

 

ای همیشه نامتانپیروز

 

بی گمان امروز

 

فصلی از تکرار تاریخاست

 

گربماند دشمن از هرسو

 

خانه هامان تنگ خواهدشد

 

ناممان در دفتر تاریخ

 

کوچک و کم رنگ خواهد شد

 

خون میان سنگر آزادگان جوشید

 

مثل یک موج خروشان شد

 

کودکی از دامن ایم موج بیرون جست

 

ازکمند آرزوها رشت

 

چشم او در چشم دشمن بود

 

دست او در دست نارنجک

 

چشمها از این و آن پرسان

 

کیست این کودک

 

او چه می خواهد از این میدان

 

صحنه ی جانبازی است اینجا

 

 یا زمین بازی است اینجا

 

دشمنان کوردل اما

 

دردلش خورشید ایمان را نمی دیدند

 

تیغ آتش خیز دستان را نمی دیدند

 

در نگاهش خشم و آتش را نمی دیدند

 

بر کمانش تیر آرش را نمی دیدند

 

در رگش خون سیاوش را نمی دیدند

 

کودک ما بغض خود را خورد

 

با صدای صاف وروشن گفت :

 

آی ای دشمن

 

من حسین کوچک ایران زمین هستم

 

تانکهای شومتان را در کمین هستم

 

مثل کوهی آهنین هستم

 

ناگهان تکبیر پر واکرد

 

در میانم آتش وباروت غوغا کرد

 

کودکی از جنس نارنجک

 

در دهان تانکها افتاد

 

لحظه ای دیگر

 

از تمام تانکها تنها

 

تلی از خاکستر خاموش

 

ماند روی دستهای دشت

 

آسمان از شوق دف می زد

 

شط خرمشهر کف می زد

 

شهر یکباره به خویش آمد

 

چشم اشک آلوده را واکرد

 

برفراز گنبدی زیبا

 

در سه رنگ جاودان ما

 

قصه ی تکرار آرش را

 

باز هم خواند و تماشاکرد

 

 

کودکی ازجنس نارنجک.محمد گودرزی دهریزی.بااندکی تغییر





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 3 خرداد 1396 03:46 ق.ظ
Howdy! I know this is kinda off topic but I'd figured I'd ask.
Would you be interested in trading links or maybe guest authoring a blog article or vice-versa?
My website discusses a lot of the same subjects as yours
and I feel we could greatly benefit from each other. If you are interested feel free to
send me an email. I look forward to hearing from you!
Wonderful blog by the way!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر